غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

386

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ستلمش باشد * دانى كه در آن شهر چه شورش باشد و ستلمش از سخن امير بهم برآمده خواست كه متعرض آن جناب گردد نوابش مانع آمدند و او چون از مجلس بيرون رفت گفت اين مرد رزاقى است كه خلق را گمراه ميسازد و اين معنى به روى مبارك نيامده چنانچه نوشته شد در آن جنگ بقتل رسيد . خواجه معين الدين محمد جامى نسب سامى آن قدوه اولاد امجاد حضرت شيخ الاسلامى به چهار واسطه بدانحضرت ميرسد برين موجب كه معين الدين محمد بن شمس الدين مطهر بن شهاب الدين اسمعيل بن قطب الدين محمد بن شمس الدين مطهر بن شيخ الاسلام ابو نصر معين الحق و الدين احمد الجامى النامقى قدس سره و والدهء آن جناب صبيهء ملك شمس الدين محمد كهين بن ملك شمس الدين محمد بن ابى بكر كرت بود و خواجه معين الدين از جملهء اعاظم مشايخ و اكابر علماء خراسان بوفور فضل و كمال و ازدياد جاه و جلال و علو همت و شمول لطف و مكرمت امتياز فراوان داشت و ملاذ اكابر و اشراف بوده و همواره بقلم سخاوت نقش برو احسان بر الواح خواطر طوايف انسان مينگاشت و در مصاحبت خال خود ملك غياث الدين محمد بگذاردن حج اسلام و طواف روضهء نبويهء عليه الصلواة و السلام فايز گشت و منشئات نظم و نثرش بفصاحت و بلاغت از سخنان و منظومات افاضل سخندان درگذشت فوت آنحضرت در ولايت جام در شهور سنهء هفتصد و هشتاد و سه واقع بود مدفنش متصل بقبر مطهر حضرت شيخ الاسلامى روى نمود از منظومات آن بزرگ فرخنده صفات اين رباعى مشهور است رباعى از باد صبا دلم چو بوى تو گرفت * بگذشت مرا و جستجوى تو گرفت اكنون زمن خسته نمىآرد ياد * بوى تو گرفته بود خوى تو گرفت از خواجه معين الدين سه پسر فضيلت قرين يادگار ماند و بزرگترين ايشان بحسب سن و كسب فضايل و كمالات خواجه ضياء الدين يوسفست و مادر آن جناب دختر ملك غياث الدين محمد است كه خال پدر صاحب كمالش بود و خواجه يوسف در درس علامه تفتازانى باكتساب كمالات انسانى فايز گشت و بواسطهء تبحر در علوم معقول و منقول علو شانش از امثال و اقران درگذشت انتقال آن جناب در شهور سنهء سبع و تسعين و سبعمائه بواسطه ناسازگارى فلك پرستيز در دار الملك تبريز روى نمود و نعش مطهرش را از آن ديار بتربت مقدسه جام آورده در برابر سر پدر عالى گهرش به خاك سپردند و روح شريفش را بختمات كلام و اطعام فقر او انعام شاد كردند و از جمله شعراء آن زمان امير فخر الدين محمود مستوفى است كه بابن يمين مشهور است و مقطعات بلاغت آياتش بر الواح ضماير اكابر و اصاغر مسطور و ابن يمين در وقت توجه امير مسعود سربدار و شيخ حسن جورى بجنگ ملك معز الدين حسين با ايشان مرافقت نمود و بدست لشگر هرات گرفتار گشته چون او را پيش ملك بردند منظور نظر تربيت گردانيد و بنابر آنكه ديوان ابن يمين در آن مصاف تلف گشته بود قطعهء در آن باب گفته مذيل بمدح ملك معز الدين حسين ساخت اين پنج بيت از آن قطعه است قطعه گر بدستان بستد از دستم فلك